اشعار مصيبت شام


غلامرضا سازگار

ماهی که خورشید آورد بر او توسل
بر مِهر رویش گرد ره، بر گردنش غل
خون می‌چکد از گردن و از ساق پایش
سنگ آیدش از بام‌، جای لاله و گل
مشکل‌ گشا بود و هزاران مشکلش بود
زخم ‌زبان‌هـا مرهـم زخـم دلـش بود

****
خورشید، روی ناقه عریان نشسته
دشمن به دورش پایکوب، او دست ‌بسته
کس بر سر بازار شام از او نپرسید
ای یوسف زهرا چرا فرقت شکسته؟
انگار می‌بینم سر فرزند زهرا
بر نوک نی می‌گرید و می‌بیند او را

****
شام است یا صحرای عاشوراست اینجا؟
یا صبح روز محشر کبراست اینجا؟
ای شامیان تا چند شادی پای این سر؟
شرم و حیا کو؟! مادرش زهراست اینجا
بـر برگ‌هــای سوختـه آذر نریزید
این سوره نور است؛ خاکستر نریزید

****
کی گفته شهر خویش را آیین ببندید؟
جور و ستم بر آل پیغمبر پسندید
ای خون به جای اشکتان جاری ز دیده
کمتر به اشک زینب کبری بخندید
پیغمبـر اسلام را خـون در دو عیــن است
تبریک از چه؟! آخر این رأس حسین است

****
کاش از تمام آسمان‌ها خون ببارد
جای نَفَس از دل، زمین آتش بر آرد
ای وارثان کینه و بغض سقیفه
طفل سه‌ ساله طاقت سیلی ندارد
زخم‌ زبان‌هـا بـر جگرها نیشتر شد
بیداد شام از کربلا هم بیشتر شد


***********************

غلامرضا سازگار

فاطمه! مادر سادات! چه آمد به سرت؟
شامیان عید گرفتند به قتل پسرت

سنگ و خاکستر و دشنام و کف و زخم زبان
کوچه ‌کوچه شده مزد زحمات پدرت

بوسه از دور به پیشانی بشکسته بزن
اگر افتد به سر پاکِ حسینت نظرت

شانه بر گیسوی زینب بزن و اشک بریز
گر به دروازه ساعات بیفتد گذرت

دیگر از چوب و لب خشک نگویم سخنی
بیش از این نیست روا تا که بسوزد جگرت

زینب و گیسوی خونین؛ به خدا حق داری
عوض اشک اگر خون رود از چشم ترت

چون مه نیمه درخشد به کنار خورشید
سر عباس که خود هست حسین دگرت

مادر زینب! از زینب مظلومه بپرس
دخترم! در ملاء عام چه آمد به سرت؟

یا محمّد بنگر حق ذوی‌ القربی را
کشت اولاد تو را امت بیدادگرت

"میثم!" از بس سخن از سوز جگر می‌گویی
 شعر تو در نفس سوخته گشته شررت


***********************

 

عبدالحسین مخلص آبادی
 
افسوس می خورم كه نسیم غروب شام
بر روی نیزه شانه به زلفت كشیده است
مهمان كُشی به رسم مسلمانی كجاست؟
قرآن بخوان كه وقت رسالت رسیده است
 
این ها شنیده اند اذان گفتن تو را
باید نماز مغرب خود را قضا كنند
حتی اگر امام جماعت نداشتند
مثل خودم به نیزۀ تو اقتدا كنند
 
رسمش نبوده گوشه نگاهی نمی كنی؟
این گونه شاهِ بر نوكِ نی سائل این چنین
زینب فدای چشم ورم كرده ات حسین
پلكت نبوده قبل چهل منزل این چنین
 
بهتر همان كه زیر لگدها ندیده ای
این دختران كه مایه فخر عشیره اند
روزی میان پرده ای از حرمت و حجاب
حالا اسیر حمله چشمان خیره اند
 
بیچاره دخترت چه قدَر بین نیزه ها
دنبالت آمد و هدف تازیانه شد
بعدش برای خنده و تفریح لشگری
دندان تو به ضربه سنگی نشانه شد
 
تا پای نیزه ات تن خود را كشیده ام
از اضطراب حمله نامحرمان مست
از روی بامِ خانه آن پیر لعنتی
سنگم زدند و گوشه پیشانی ام شكست
 
از بعد ماجرای بیابان و زجر پست
باید برای دختر تو مادری كنم
اصلاً من آمدم به سفر با اجازه ات
در امتداد راه تو پیغمبری كنم


***********************


علی اکبر لطیفیان


مبهوتم از نظاره تشت طلای تو
این جا چرا کشیده شده ماجرای تو

تا این که جای بهتر از این جا مکان کنی
دامن گرفته اند یتیمان برای تو

اندازه تقرب این چوب هم نبود؟
لب های خشک دخترک با وفای تو

تفسیر آیه های نخستین مریمم
از کاف و ها گذشته ، رسیده یه “یای” تو

تو سعی می کنی که لبت خوب خوب ادا کند
حق حروف حلقی خود را، به جای تو...

...من سعی می کنم وسط جمعیت به من
با لهجه ی خودت برسد آیه های تو


***********************

مهدی نظری

زینب بساط کاخ ستم را به هم زده
زینب به روی قله عصمت علم زده

مثل حسینِ فاطمه محبوب قلب هاست
زینب درون سینه عالم علم زده

زینب نگو بگو همهٔ هیبتِ علی
کفار را به خطبه چو تیغِ دو دم زده

زینب به ناز شصت خودش در اسارتش
با دست بسته از ولی الله دم زده

ای بزدلانِ شام که خرما می آورید
زینب به لوح عالمه مهر کرم زده

با یک اشاره کاخ ستم را به باد داد
او بر رقیه نالهٔ برنده یاد داد

گر چه گه ورود به شهر ازدحام بود
او چادرش به لطف خدا با دوام بود

چشمان کور شهر حرامی ندید که
صدها یزید در بر زینب غلام بود

اصلاً یزید، پست تر از این کلام هاست
از بس که دخت فاطمه والا مقام بود

بعد از حسین سیف خدا بود، دست او
تیغش کلام گشته و در بین کام بود

وقتی شروع کرد یزید از غم آب شد
کار یزید و اهل و عیالش تمام بود

بی خود که نیست دختر زهرای اطهر است
بی خود که نیست زینب کبرای حیدر است

او در دو داغ نیمه شب تار را کشید
بر روی شانه اش همه بار را کشید

او گر چه ظاهراً به اسیری شام رفت
اما هماره جور علمدار را کشید

هر شب برای دخت علی سخت می گذشت
هر شب ز پای دخترکی خار را کشید

سنگین ترین غمی که در این چند روزه دید
درد اسیری سر بازار را کشید

هم کاروان به زانوی او تکیه کرده بود
هم روی دوش خود تن بیمار را کشید

زینب اگر نبود حسینی به جا نبود
او گر نبود مجلس روضه به پا نبود


***********************


محمد رضا رضایی

نیزه داران پیام آوردند
رو به یك فكر خام آوردند

اول ماه بود و بر نیزه
ماه بدر تمام آوردند

تا ثواب جسارتی ببرند
شامیان، ازدحام آوردند

پشت دروازه بزرگ شهر
هر چه غیر از مرام آوردند

هر كسی فكر تازه در سر داشت
حرف مال و مقام آوردند

كینه داران خیبر و صفین
آتش انتقام آوردند

شهر آذین شده، هیاهو داشت
كاروان را به شام آوردند

پرده پوشان آل عصمت را
ساده، بی احترام آوردند

خون ببارید، چون كه زینب را
سوی بزم حرام آوردند


***********************


محسن عرب خالقی

عبور قافله را بین شام می بینم
و در حوالی آن ازدحام می بینم

مگر چه چیز تماشایی است در این جا
حضور این همه فردِ بنام می بینم

کجاست؟ شهر یهود است یا دیار کفر؟
به روی نیزه سر یک امام می بینم

در این زمین پی یک قطره معرفت بودم
ولی چه سود که قحط مرام می بینم

به چشم های پر از خون مردم شامی
نشان آتش یک انتقام می بینم

مگر چه دین جدیدی میان این شهر است؟
که بر یتیم کمک را حرام می بینم

خرید سنگ در این شهرِ سنگ دل غوغاست
و هر که سنگ گرفته به بام می بینم

به هر طرف که سر خویش را بچرخانم
غریب تشنه لبی را مدام می بینم


***********************

 

یوسف رحیمی

دروازه ورودی شهر است و ازدحام
بر پا شده دوباره هیاهوی انتقام

این ازدحام و هلهله ها بی دلیل نیست
یک کاروان سپیده رسیده به شهر شام

یک آسمان ستاره آتش گرفته و
یک کاروان شراره و غم های نا تمام

در این دیار، هلهله و پایکوبی است
انگار رسم تسلیت و عرض احترام

چشمان خیره و حرم آل فاطمه
سرهای روی نیزه و سنگ از فراز بام

خاکستر است تحفه پس کوچه های شهر
بر زخم های سلسله، شد آتش التیام

بر ساحت مقدس لب های پرپری
با سنگ کینه سنگدلی می دهد سلام

پیشانی شکسته و خونی که جاری است
بر روی نی خضاب شده چهره امام

با کینه علی همه شهر آمدند
بر پا شده دوباره هیاهوی انتقام


***********************

محمد امین سبکبار
 
باید برای مجلسشان سر بیاورند
یا لاله های زخمی پرپر بیاورند

تا آتشی به جان کبودم بیفکنند
تا آه از نهاد دلم در بیاورند

دور از نگاه خیره شان این ذوات را
آیا نشد که از در دیگر بیاورند؟

اصلاً به ما مطاع تصدق نمی رسد
حتی اگر که چادر و معجر بیاورند

خشکش زده نگاه تر نازدانه ات
این ضربه ها چه بر دل دختر بیاورند

با پای چوب روی لبت راه می روند
شاید که ظرف صبر مرا سر بیاورند

قرآن بخوان ز حنجره ی آیه آیه ات
تا بر کتاب دین تو باور بیاورند


***********************

 

وحید قاسمی

از پشت بام بر سرمان سنگ می زنند
بر زخم كهنه پرمان سنگ می زنند

وقت نزولِ سوره ی توحید بر لبت
ابلیس ها به باورمان سنگ می زنند

وقتی كه سنگشان به سر نی نمی رسد
سمت سكینه خواهرمان سنگ می زنند

از پای نیزه فاطمه را دور كن پدر!
این كورها به مادرمان سنگ می زنند

بغض علی بهانه خوبی برایشان
حتی به سوی اصغرمان سنگ می زنند

آن دختری كه با پدرش رفت و دور شد...
در كربلا جهیزیه اش جفت و جور شد

گفتم: كه كاخ مستی تان پایدار نیست
مردم لباس خاكی ما خنده دار نیست

مردان ما به نیزه و در كوچه های شهر
گرداندن زنان حرم افتخار نیست

ای بزدلان! ز بام به ما سنگ می زنید
در دست های بسته ی ما ذوالفقار نیست

در سختی و بلا به خدا تكیه می كنیم
سر می دهیم در ره او، این شعار نیست

خونش به جوش آمده عباس؛ بس كنید
پای سر بریده كه جای قمار نیست

خون گریه می كنی!؟ به تو حق می دهم عمو
دیگر وسط  كشیده شده حرف  آبرو

كار از تمسخر لب یحیی گذشته است
از خیزران بپرس چه بر ما گذشته است

 

***********************

محسن کاویانی

وقتی برای عشق انگشتر نمانده
یعنی كه عباس و علی اكبر نمانده

حالا تویی بانو نبردت فرق دارد
این بیشه خونین كه بی حیدر نمانده

با خطبه‌ات از جا بكن این قلعه را تا
قوم یهودی حس كند خیبر نمانده

طوفان شد و پیچید بانگت بین مردم
آیا كسی با آل پیغمبر نمانده؟

جای تعجب نیست بعد از خطبه‌هایت
دندان برای صورت یك سر نمانده

یک سر که روی آبشار گیسوانش
جز لخته های خون و خاکستر نمانده

امّا تو دریا باش در دشتی کویری
جز تو برای دین دگر یاور نمانده

حتّی اگر در ذهنتان هر روز و هر شب
جز خاطرات آن گل پرپر نمانده

هر شب شما در خواب هم می بینی انگار
چیزی به وصل حنجر و خنجر نمانده

حالا تویی بانو نبردت فرق دارد
حالا که عباس و علی اکبر نمانده...

 

***********************


غلامرضا سازگار
 
شامیان خنده به زخم جگر ما نزنید
ساز با ناله ذریه زهرا نزنید

سر مردان خدا را به سر نیزه زدید
مرد باشید دگر سنگ به زن ها نزنید

به زنان سنگ اگر بر سر بازار زنید
دختران را به کنار سر بابا نزنید

علی و فاطمه در بین شما استادند
پیش چشم علی و فاطمه ما را نزنید

کشتن فاطمه بین در و دیوار بس است
تازیانه به تن زینب کبری نزنید

رقص شادی جلوی محمل زینب نکنید
پای سرهای بریده به زمین پا نزنید

گر به دیدار سر پاک حسین آمده اید
این قَدَر دست به هنگام تماشا نزنید

بگذارید برای شهدا گریه کنیم
خنده بر داغ دلِ سوخته ما نزنید

***********************


غلامرضا سازگار
 
شگفتا! صوت قرآنت به پا کرده است غوغایی
زهی لب‌های جان‌ بخشت، چه دندان‌های زیبایی

چرا لب هات مانند دو چوب خشک، خشکیده
تو که جاریست از چشمت میان تشت، دریایی؟

تلاوت می‌کنی در زیر چوب خیزران قرآن
 میان تشت زر می‌بینمت؛ انگار یحیایی

که دیده صورتی خاکستری این قدر نورانی؟
تو با رخسارِ خونینت، چراغ و چشم دل‌‌هایی

مگر آن سنگ‌ها کم بود بر آیینۀ رویت
که زیر چوب هم، سرگرم شکرِ حق‌ تعالایی

شکست از چوب، دندان تو را پور ابوسفیان
 به جرم اینکه نَجل حیدر و فرزند زهرایی

 نیازی نیست زیر چوب، قرآن خواندنت دیگر
 تو خود یاسینی و فرقانی و نوری و طاهایی

چه از دیر و چه از مطبخ چه نوک نی چه تشت زر
 تو از هر جا بتابی آفتاب عالم ‌آرایی

 تو در بالای نی هم آفتاب آسمان استی
 تو زیر خیزران هم بر دو عالم حکم‌فرمایی

به بام آسمان‌ها سرفرازی می‌کند "میثم"
اگر بر دیده‌اش هنگام جان دادن نهی پایی

***********************


یوسف رحیمی

بر تلّ پایداری خود ایستاده ای
در کربلای دوم خود پا نهاده ای

از این به بعد بیرق نهضت به دوش توست
دریا دلی به موج بلا، کوه اراده ای!

با پرچم سحر به سوی شام می‌روی
صبح امید قافله! خورشید زاده ای

نشناخته صلابت زهرایی تو را
هر کس که فکر کرده تو از پا فتاده ای

داغ هزار طعنه به جانت خریده ای
در دست باد رشته‌ی معجر نداده ای

هر چند خم شده قدت از داغ کربلا
تو در مصاف کوفه و شام ایستاده ای


***********************


غلامرضا سازگار

پیشانی و سنگ لب‌ بام است این جا
رقص و کف و تبریک و دشنام است این جا
شهر اسارت، شهر سرهای بریده
روزش چو شب بادا سیه؛ شام است این جا
یک سو دف و چنگ و نی و ساز و رباب است
یک سو به نوک نیزه هجده آفتاب است


خیزد ز نوک نیزه‌ها آوای قرآن
ای وای من! خاکستر و سیمای قرآن
ای کاش چشمم کور گردد تا نبینم
بالای نی خون ریزد از سیمای قرآن
لب‌ها خورد بر هم به سان چوبۀ خشک
از زلف خونینش نسیم آرد بوی مشک


این سر چراغ و چشم خیرالمرسلین است
آیینۀ روی امیرالمؤمنین است
بر جای ‌جایش جای لب‌های محمّد
در حرف‌ حرفش ذکر رب‌العالمین است
مهر جهان‌ افروز عاشوراست این سر
قـرآنِ روی دامن زهراست این سر

 

***********************


غلامرضا سازگار

بر تخت غرور اگر نشستی
بالله قسم! ای یزید پستی

چوبی که به دست توست گوید
دندان حسین را شکستی؟

زهرا نگهش بود به دستت
دستت شکند بدار دستی

چوب تو و بوسه‌ گاه احمد
باید بزنی بزن! که مستی

 هم نخل امید ما بُریدی
 هم رشتۀ جان ما گسستی   

با این همه شعر کفر آمیز
معلوم شده که مِی ‌پرستی

 تو قاتل کل انبیایی
 بشنو که بگویمت که هستی

ای سر، نگهت به زینب افتاد
چون شد که دو چشم خویش بستی؟

 هر چند سرت میان تشت است
در تشت نه! در دلم نشستی

با سوز درون بسوز "میثم"
مرثی ه‌سرای این سر استی


***********************


وحید قاسمی

اینان كه سنگ سوی تو پرتاب می كنند
بی حرمتی به آینه را باب می كنند

در قتلگاه، آن جگر تشنه ی تو را
با مشك های آب خنك، آب می كنند

لب های خشك نیزه ی خود را حرامیان
از خون سرخ توست كه سیراب می كنند

عكس سر بریده ی عباس را به نی
در چشم های اهل حرم قاب می كنند

با نوحه ی رباب و تكان دادن سنان
شش ماهه ی تو را سر نی خواب می كنند

این آسمان شب زده را ای هلال عشق
هفده ستاره گرد تو جذاب می كنند

هفده ستاره معتكف چشم هایتان
سجده به سمت قبله ی مهتاب می كنند

هفده ستاره با كلماتی ز جنس اشك
تفسیر سرخ سوره ی احزاب می كنند


***********************


وحید قاسمی

شناخت چشم تر عمه این حوالی را
شناخت تك تك این قوم لا ابالی را

چقدر خون جگر خورد مرتضی شب ها
ز یادشان ببرد سفره های خالی را

هنوز عمه برایم به گریه می گوید
حكایت تو و آن فصل خشكسالی را

نمی شود كه دگر سمت معجرش نروی؟
به باد گفته ام این جمله ی سوالی را

عطش به جای خودش، كعب نی به جای خودش
شكسته سنگ ملامت دل سفالی را

دلم برای رباب حزینه می سوزد
گرفته در بغلش كودك خیالی را

شبیه مادرتان زخمی ام، زمین گیرم
بگو چه چاره نمایم شكسته بالی را؟


***********************


وحید قاسمی

جماعتی که به سر نیزه ها نظر دارند
نشسته اند زمین تا که سنگ بردارند
خدا به خیر کند -سنگ های بی احساس-
برای کـودک مـان روی نی خطـر دارند

**
بخوان دو آیه نگویند خارجی هستیم
ز ایل و طایفه مان کوفیان خبر دارند؟!
درست لعل لبت را نشانه می گیرند
چقـدر سنـگ زن ماهـر و قـدر دارند

**
دلم شکست، خدا لعنتت کند ای شمر
نـگاه کـن هـمه ی دختـران پـدر دارند
بس است گریه برای جراحت چشمت
نگفته بودم عمو اشک ها ضرر دارند

 

***********************

علی اکبر لطیفیان

لب های تو مگر چه قدر سنگ خورده است
قاری من چقدر صدایت عوض شده

تشریف تو به دست همه سنگ داده است
اوضاع شهر کوفه برایت عوض شده

تو آن حسین لحظه ی گودال نیستی
بالای نیزه حال و هوایت عوض شده

وقتی ز رو به رو به سرت می کنم نگاه
احساس می کنم که نمایت عوض شده

جا باز کرده حنجره ات روی نیزه ها
در روز چند مرتبه جایت عوض شده

طرز نشستن مژه هایت به روی چشم
ای نور چشم من به فدایت عوض شده

ما بعد از این سپاه تو هستیم "یا حسین"
جنگی دگر شده شهدایت عوض شده

تو باز هم پیمبر در حال خدمتی
با فرق این که شکل هدایت عوض شده


***********************

یوسف رحیمی

قرآن بخوان از روی نیزه دلبرانه
یاسین و الرحمان بخوان پیغمبرانه

قرآن بخوان تا خون سرخت پا بگیرد
هم چون درخت روشنی در هر کرانه

باید بلرزانی وجود کوفیان را
قرآن بخوان با آن شکوه حیدرانه

خورشید زینب شام را هم زیر و رو کن
قرآن بخوان با لهجه ای روشنگرانه

کوثر بخوان تا رود رود این جا ببارم
در حسرت پلک کبودت خواهرانه

قرآن بخوان شاید که این چشمان هرزه
خیره نگردد سوی ما خیره سرانه

اما چه تکریمی شد از لب های قاری
تشت طلا و بوسه های خیزرانه

گل داده از اعجاز لب های تو امشب
این چوب خشک اما چرا نیلوفرانه

در حسرت لب های خشکت آب می‌شد
ریحانه ات با التماسی دخترانه

آن شب که می‌بوسید چشمت را سه ساله
خم شد ز داغت نیزه هم ناباورانه

از داغ تو قلب تنور آتش گرفته
تا صبح با غمناله هایی مادرانه

***********************


جواد محمد زمانی

سبز است باغ آینه از باغبانی‌ات
گل کرد شوق عاطفه از مهربانی‌ات

از بس که خار خاطره بر پای تو نشست
چشم کسی ندید گل شادمانی‌ات

حتی در آن نماز شبی که نشسته بود
پیدا نشد تشهدی از ناتوانی‌ات

آن‏جا که روز کوفه ز رزم تو شام بود
شوق حماسه می‌چکد از خطبه‏خوانی‌ات

امّا شکست خطبه‏ی پولادی تو را
بر نیزه آیه‌های گل ناگهانی‌ات

با آن سری که در طبق آمد، شبی بگو
لبریز بوسه باد لب خیزرانی‌ات

عمر سه ساله صبر دل از لاله می‌گرفت
آتش نمی‌زنیم به داغ نهانی‌ات


***********************


مصطفی متولی
 
دامن زلف تو در دست صبا افتاده
که دل خسته ام این گونه ز پا افتاده

گر چه سر نیزه گرفته است سرت را بر سر
پیکرت روی تن خاک رها افتاده

هی دعا می کنم از نیزه نیفتی دیگر
تا به این جا سرت از نی دو سه جا افتاده

سنگ خورده است گمانم به لب و دندانت
که چنین نای تو از شور و نوا افتاده

باز هم حرمله افتاده به جان اسرا
گوش کن ولوله بین اسرا افتاده

دخترت گم شده انگار همه می پرسند
از رقیه خبری نیست کجا افتاده

***********************

روح الله مردان خانی
 
شکسته بال و پری شوق آسمان دارد
درون سینه خود زخم بیکران دارد

همان که قامت صبر از صبوریش خم بود
در اوج قله ماتم شکوه پرچم بود

همان که آینه ی روشن حقایق بود
همان که هم دم هفتاد و دو  شقایق بود

همان  که از غم هجران شکسته قامت او
هزار خاطره مانده است از اسارت او

هزار خاطره از شهر و کوچه و از شام
هزار خاطره از سنگ و بام و از دشنام

هزار خاطره از یاس های سرخ و کبود
 هزار خاطره از کودکی که گم شده بود

به چشم خیس من امشب نگاه کن بانو
 تمام حس مرا پر ز آه کن بانو

چه قدر بغض نشسته به روی حنجرتان!
 بلا به دور مگر که چه آمده سرتان!؟

شبیه آینه های شکسته می مانید
چه قدر آیه اَمّن یُجیب می خوانید!

من از هجوم عطش بر لبت خبر دارم
من از گرسنگی هر شبت خبر دارم

نه سایه ای ز ترحم، نه آب آوردند
برای تشنگیت آفتاب آوردند

تو ای سپیده ی صبح قیام عاشورا
پیام آور سرخ پیام عاشورا

بخوان سرود پریدن بخوان پَری باقیست
هنوز بین شماها کبوتری باقیست

هنوز در پس این نای زخم خورده ی تان
صدای غرشِ الله اکبری باقیست

اگر چه روح علمدار پر کشید اما
میان دشت علمدارِ دیگری باقیست

و بین معرکه با صبر خود نشان دادید
هنوز مرد نبردید تا سری باقیست


***********************

وحید قاسمی
 
دوباره روضه ی تلخ اسارت زینب
مرور متنِ كتاب شرافت زینب

وجود معجری از نور؛ پرده درپرده
 دلیل محكم حكم قداست زینب

مسیر دین خدا را نشان مان داده
چراغ روشنِ برج هدایت زینب

رموز جمله ی «من را دعا نما خواهر»
نهفته در ثمراتِ عبادت زینب

نماز سینه زنان رو به كعبه ی گودال
غروب روز دهم با امامت زینب

برای قتل حسینش دیه به او دادند
كلوخ ها شده سهمِ غرامت زینب

سكوت محض جَرَس های لشگر دشمن
نشانِ معجزه ای از رسالت زینب

به پیشِ كعب نی و سنگ؛ راست قامت بود
رقیه درس گرفت از صلابت زینب

لغات خطبه ی زینب، لغات قرآن بود
 ملائكه همه ماتِ بلاغت زینب

نهیب حیدری اش كاخ ظلم را لرزاند
یزید شوكه شده از شهامت زینب

صدای قاری قرآن به روی نی نگذاشت
نگاه ها برود سمتِ ساحت زینب


***********************


غلامرضا سازگار

طشت طلا و چوب و لب و آیه و شراب
خاکستر و غبار ره و خون و آفتاب

در حیرتم که از چه نرفتی زمین فرو
ای وای من چگونه نشد آسمان خراب

در پای طشت، دختر زهرا نریز اشک
هرگز کسی نریخته در بزم می گلاب

لب‌ها، ترک‌ ترک ز عطش، روی هر لبی
انگار نقطه نقطه نوشته است، آب ‌آب

آوای وحی و حنجر خشک و لب کبود
دیگر به او کنند، چرا خارجی خطاب؟

با آن گلوی غرقه به خون، طشت گریه کرد
بر آن لب و دهن، جگرِ چوب شد کباب

مصیبت شام

برچسب‌ها: اشعار مصيبت شام

[ 9 / 9 / 1391 ] [ ] [ مهدی وحیدی ]
[ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 ... 62 صفحه بعد